...چهارده قدم تا قداست ...


سلام

خیلی وقته که پست نذاشتم

دل خودمم تنگ شده واسه پست گذاشتن

خیلی اتفاقا افتاده و من حال نوشتنشو نداشتم

اما تصمیم گرفتم از این به بعد پست دو خطیم اگه بود بذارم

وگرنه دیگه گذاشته نمیشه

پ.ن) این روزا شاید نمرم کمتر میشه ولی خیلی خیلی از درسامون لذت میبرم

خدایا شکرت ... 



| دوشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۲ | 20:51 PM | الی | |

کامنت‎های جالب ایرانیان در صفحه‎ی فیس بوک مسی


- مسی تو که مسی، اگه طلا هم بودی هیشکاری نمی‌تونستی جلوی ایران بکنی داداش.

- چهارسال قبل کامران نجف‌زاده رفت با مسی مصاحبه کنه، مسی گفت ایرانو نمیشناسه و مصاحبه نکرد. الان باید بیک زاده طوری بزنتش که که قیافش شبیه دفاع راست فوتبال دستی شه.

- مسی جون یک ماه یارانه خودتو بده بیگ‌زاده تا ولت کنه

- مسی تنها نیست "هاشم اول"

- اگه تیم ملی پشتکار شمارو داشته باشه با این کامنت گذاشتناتون، آرژانتین سهله برزیل رو هم می‌بریم!

- آهن آلات، ضایعات، مسی‌جات خریداریم!

- مسی، هاشم بیگ زاده را به مناظره دعوت کرد

- بچه‌ها از امروز اینجا پاتوق شد تا شروع جام جهانی. به دوستان خود بگوئید!

این فقط نمونه‌ای از کامنت‌هایی بود که در شب گذشته از سوی برخی کاربران ایرانی در صفحه مسی منتشر شده بود. شاید دیگر نیازی به گفتن هیچ جمله‌ای نیست و با خواندن این نظرات بدانیم که چقدر بد فرهنگ ایرانی را نشان داده‌ایم. ای کاش همه این دوستان انرژی خود را در جای دیگری صرف می‌کردند که به نفع ایران و ایرانی بود.

شاید یکی از کامنت‌هایی که در انتقاد از این نظرات روی صفحه مسی گذاشته شده بود به خوبی حق مطلب را ادا کند:

- واقعا نمی‌دونم منظورتون از این کامنتا چیه، فقط میدونم باعث میشید جهان سومی بودن مون رو به رخمون بکشن

و در آخر فقط میشه گفت که متاسفم ...

در ادامه ی مطلبم شعر قشنگی گذاشتم

حتما بهش سر بزنید و بخونید


ادامه مطلب
| دوشنبه هجدهم آذر ۱۳۹۲ | 14:40 PM | الی | |

بار دیگر قلبم از دنیا گرفت
 
خانه ام تاریک و چشمانم تر است
 
گشته ام دلتنگ لالایی او
 
قلب غمگینم سرای مادر است

 

 

مادرم رفتی و بعد از رفتنت
 
من یتیمی بی کس و تنها شدم
 
تا ابد غمگینم از دوری تو
 
زورق دریای ماتم ها شدم
 
 
داغ مرگت مادرم در قلب من
 
بعد رفتن ذره ای هم کم نشد
 
سالیان طی شد ولی داغ مرا
 
ماه و روز و لحظه ها مرهم نشد
 
 
نیمه شب دیدم تو را در خانه ام
 
با خدا مشغول بر راز و نیاز
 
چادری بر سر دوباره بسته ای
 
گوشه ی سجاده، هنگام نماز
 
 
طی شد آن رویا و من با اشک خود
 
سنگ قبرت را نوازش می کنم
 
تا تو برگردی میان خانه ام
 
از خدا صد باره خواهش می کنم
 
 
از غم و از غصه هر شب تا سحر
 
مثل شمعی گشته چشمان ترم
 
می چکد هر لحظه از دوری تو
 
می چکد تا روز مرگم مادرم


مهتاب عزیزم

نمیتونم راحت بگم : میفهمم چقدر برات سخته

اما ما هم هنوز باور نمیکنیم که این اتفاق افتاده

ما رو هم در غم خودت شریک بدون

امیدوارم در برابر سختی های روزگار صبور باشی

| جمعه پانزدهم آذر ۱۳۹۲ | 13:32 PM | الی | |

سلام

ما سومین کورسمون رو که کورس قلب بود رو هم پشت سر گذاشتیم

بیشتر خاطراتش رو یادم رفته

ولی چندتاییش که یادم مونده رو میخوام ثبت کنم

اولیش میشه خاطره ی برگشت به تهران برای فرجه 

کورسی که با صداهای قلبی یا تالاپ و تولوپ و سوفل های قلبی یا شالاپ و شولوپ شروع شد

کورسی که شاعر یکی از استادا این بود که من از استادایی که سوال سخت میدن بدم میاد

و خودشون سوال داده بودن در حد رزییییدنتی .... ینی سر جلسه ی امتحان یاد خرقه پوش های دوران حافظ اینا

افتادم !!!  

 جلسه ی اولی که با دکتر عباسی کلاس داشتیم

و طبق معمول هر روز صبح ساعت از 8 گذشته بود و ما هنوووووووز تو راه کلاس بودیم

و من که اصلا استاد رو نمیشناختم و در حالی که استاد پایین پله ها عصبانی ایستاده بود

و معترض بود که چرا بچه ها نیومدن ...

من دقیقا جلوش از دوستم پرسیدم امروز با عباسی کلاس داریم ؟؟

و خود دکتر جواب دادن : بله و کلی من سرخ و سفید شدم

بخاطر یه جزوه ی دست نویس جا مونده توی خوابگاه دو تا از دوستامون رو با اصرار از اتوبوس پیاده کردن

و ما ناراحت بودیم که بعد اون همه تلاش برای به موقع رسیدن به اوتبوس اونا باید پیداه شن :(

و کلا افراد اون اتوبوس اعصااااااااااااااااااب نداشتن

و ما خیلی دنبال چکش گشتیم که اگه دور از جون ،راننده ی عصبانی تصادف کرد بتونیم خودمون رو نجات بدیم :))

یاد روزی بخیر که تصمیم گرفتیم برای اولین بار با بلیط سوار اتوبوس شیمو بریم بلیط بگیریم

و چقد فاصله ی خرداد تا چهار راه رو رفتیم بالا و اومدیم پایین !!!!

و آخرش فهمیدیم که چقدر از جلوش رد شدیم و حواسمون بهش نبود !!

کورسی که چند تا از جزوه های جلسه های مهمش فقط به صورت خلاصه بود

و همه رو مجبور شدم وویس گوش کنم تا بتونم یه جزوه ی کامل داشته باشم

اونم توی کورس شش روزه و پر از بحث و جدلمون که دو روزش تاسوعا و عاشورا بود

یاد فرجه بخیر که سه روز اولش رو خونه ی مامانجونم بودم و خیلی کم تونستم درس بخونم

یاد آخرین جلسه ی این کورس بخیر که قرار بود بپیچونیم چون خسته بودیم

ولی دوستم از قبل یه غیبت داشت و میترسیدیم نمره کم کنن ازش

اما در کمال پر رویی بازم گرفتیم خوابیدیم و نرفتیم سر کلاس

و آخرش فهمیدیم که حضور غیاب نکرده !! و کلی خوشحال شدیم

و آخرین خاطره ی این کورس پیچوندن اولین جلسه ی کورس گوارش

و ضایع بازی آخر کلاس که سارا جان دست منو گرفت که در دقایق آخر کلاس ...

بریم و حضوریمونو بزنیم .... اما خوب از اونجایی که استاد خر نیست !!! حضوری نخوردیم

یاد لوبیا پلویی که درست کردیم بخیر و همه جیزش عاریه ای بود از آبکش و ادویه اش گرفته تا روغن توش

و کورسی بود که تولد من توش بود و رفتیم شیرینی فروشی که برای بچه ها شیرینی بخرم

یسری شیشه های خییییییلی خوشگل چیده بود که من خیلی دوسشون داشتم

و خیلی علاقه داشتم ببینم توشون چیه !!

و چند دقیقه بعد یکیش از ارتفاع افتاد  و شکست ...

کنجکاوی من برطرف شد که توش خالی بود ...

و چقد من بد شانس بودم که از ساعت 4 منتظر یه شیرینی فروشی بودیم و آخرش حدودای 6 شروع به کار کرد

چقدر اون خیابون رو بالا و پایین رفتیم و مغازه ها رو نگاه کردیم

چقدر دسر و ژله خریدیم و تو خرج افتادیم

و بستنی که خریدیم و چون هیچ جای نشستنی پیدا نکردیم کنار پارک نشتیم

و چقد حس دو تا پسر تخس کنار خیابون رو داشتیم که دلمون میخواست به پسرای سر به زیر تیکه بندازیم !!

یاد آقای حمییییید تر بخیر ... که چقد ناگهانی و بی ربط وارد حرفای ما شدند و

خواستن که براشون توضیح بدم شب تر بشه ینی چی !!!!

یاد مراسمای دهه ی اول محرم و حلواهایی که هر شب میدادن بخیر

یاد ورزش بعد مراسم هر شب هم بخیر که نقشی توی کم کردن وزن من نداشت

و یاد گیتار زدن یکی از دوستان عزیزمون تو همون شبا بخیر

و اینکه منم یکم گیتار زدن یاد گرفتم

در این حد که گیتار رو چپه کنم و پشتش بندری بزنم

البته دز شادیش کم بودا نکنه یوقت فکر کنید" فاین تذهبون " هستیم ها !!!

یاد دکتر رایگان عزیزی بخیر که مثل بچه های کلاس اولی مجبورمون کرد که ...

از جامون پا شیم و درجات احترام خیلی زیادی رو ابرااااااز کنیم بهشون

و انواع شعرهای دوران مهد کودکی که سر کلاس در وصف دریچه های قلبی خونده شد

و کم مونده بود ما هم همخوانی کنیم و دست بزنیم برای دکتر !!

و اینکه گفت همتونو دوس دارم و افتخار میکنم که در آینده پزشک با اخلاقی بشید

و خیلی تاکید کردن که حتما یه دریچه ای چیزی کشف کنید و انقدر بی خاصیت نباشید !!!

و پیام آخر کلاسشون : چو ایران نباشد تن من مباد








| جمعه یکم آذر ۱۳۹۲ | 22:33 PM | الی | |

 

 

انگار تمام شهر تسخیر شده

بنگاه فروش غل و زنجیر شده

از چارطرف حرمله ها آمده اند

بازار پر از نیزه و شمشیر شده

 

***

سجاده به دوش ها همه آمده اند

آن حلقه به گوش ها همه آمده اند

ذی الحجه و مکه و محرم نزدیک
شمشیر فروش ها همه آمده اند

 

***

 

فریاد حسین را شنیدیم همه

از کوفه به سوی او دویدیم همه

رفتیم به کربلا ولی برگشتیم

از شمر امان نامه خریدیم همه

.......................................................................................................................

هرگز نگذاشت تا ابد شب باشد
او ماند که در کنار زینب باشد
 

سجّاد که سجّاده به او دل می‌بست
تدبیر خدا بود که در تب باشد

| جمعه هفدهم آبان ۱۳۹۲ | 19:18 PM | الی | |

دیروز تولدم مبارک شد

و ممنون از تنها کسی که با پیام خصوصی و بدون مقدمه برام تبریک گذاشت


| سه شنبه هفتم آبان ۱۳۹۲ | 11:58 AM | الی | |

آﺩﻣﺎﯼ ﺭﺍﺳﺘﮕﻮ ﺧﯿﻠﯽ ﺯﻭﺩ ﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﺭﺍﺣﺖ ﻋﺎﺷﻖ میشن …


ﺧﯿﻠﯽ ﺭﺍﺣﺖ ﺍﺣﺴﺎﺳﺸﻮﻥ ﺭﻭ ﺑﺮﻭﺯ ﻣﯿﺪﻥ …


ﺧﯿﻠﯽ ﺭﺍﺣﺖ ﺑﻬﺖ میگن ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻥ …


ﺧﯿﻠﯽ ﺩﯾﺮ ﺩﻝ ﻣﯽ ﮐﻨﻦ …


ﺧﯿﻠﯽ ﺩﯾﺮ ﺗﻨﻬﺎﺕ میزارن …


ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺯﺧﻤﯽ ﺑﺸﻦ ، ﺳﺎﮐﺖ میشن ، ﭼﯿﺰﯼ نمیگن ، ﺧﯿﻠﯽ ﺭﺍﺣﺖ ﻣﯿﺮﻥ ﻭ ﺩﯾﮕﻪ هیچوقت ﺑﺮ نمیگردن !!! 

 

| سه شنبه سی ام مهر ۱۳۹۲ | 17:23 PM | الی | |

سلام به همه ی دوستای گلم که در نبود من به اینجا سر زدن

من که هر روز سر میزنم اینجا ... اما نمیشد پست بذارم

الانم فقط اومد حال و احوالی داشته باشیم و یه ذکر خاطره ی سرییییییییییع

جاتون خالی هفته ی قبل رفتیم روستای مرق .... تپه نوردی

جای همتون خالی بود ... بی نهایت خوش گذشت ...

خدا رو شکر سه تفنگدار با هم بودیم و کلی خوش گذشت

چقدر خاطره که به جا موند و عاااااااااااااااالی بود

یاد آقای نوری بخیر ... که چه نقش پر رنگی در خاطره ی ما داشت (خودش بیچار خبر نداشتا)

چقدر گفتیم و خندیدیم ... چقدر جیغ جیغ کردیم (البته بهتره بگم خودم به تنهایی مسیولیت جیغ جیغ رو به عهده داشتم )

و چقدر خوردنی داشتیم ... نهااااااااااار که عالی بود ... جوجه ای که واقعا چسبید

و یاد امازاده یونس بخیر و آش نذری که به ما نرسید ولی شدید خوشمزه بود

یا دو تا بستنی بخیر ... یکی هندونه ای و یکی یخی ... چقدم چسبیدن این دو تا

این سفر یه روزه ی ما از 6 صبح استارتش زده شد تا 6 عصر ... وعالی بود

و یاد روزی که با هم اتاقیام رفتیم شاناز بخیر ... چقدر خندیدیم و چقدر خوش گذشت 

و چقدر ترکیبات انار خوردیم و سلیقه هامون با هم فرق میکرد

بیرون رفتن با هم اتاقیام واسم یه رویاس ... واقعا باهاشون عشق میکنم

هر چند وقتی فکر میکنم یه ترم بیشتر پیشم نیستن ... بغضم میگیره 

و یاد روزی که سه تایی با دوستام رفتیم تا عیدی بخریم هم بخیر

نمیدونم چرا ... کار خاصی نکردیم ولی خییییلی حس خوبی داشتم

و آخر همون روز هم رفتیم پدر بزرگ ... راستش بعد 5 ترم برای اولین بار بود که میرفتم

نمیدونم چرا تا حالا نرفته بودم ... با اینکه سر راهه و خیلی مستعد رفتنه !!!

خوردنی هاش خوشمزه بود .... خیلی خوش گذشت ...

و خاطره ی ملاقات آقای خلیل اللهی ... که یه خاطره ی یکم ترسناک بود اولش 

من و الهام و مایده یا فایزه (قاطی میکنم) بودیم

 هر چند هنوزم به این اتفاق مشکوکم ... ولی بد نبود ... خوش گذشت

کلا توی همه ی خاطرات خوب من یه خوردنی خوشمزه نقش پر رنگی رو ایفا میکنه

نمیدونم چرا انقدر معده و لیمبیک مغزم  با هم همکاری دوستانه دارن !!

همیییییییییین ... و اینکه دو تا کورسمون رو گذروندیم

اولیش که مقدماتی و تفریحی بود و دومیش هم اعصاب

و بعدی هم فکر کنم قلب ..........

کلا روزگار شدید بر وفق مراده و خیلی کورس هامون خوبن ...

هر چی بیشتر پیش میره بیشتر پزشکی زیر دندون ادم مزه میکنه 




| پنجشنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۲ | 20:2 PM | الی | |

سلام به همه ی کسایی که اینجا سرمیزنن

این پست یه پستیه که قولشو داده بودم و مخصوص علوم پایس

من هر حرف و پیشنهادی که از اطرافیان شنیدم و به دردم خورد

و کارایی که خودم انجام دادم و احساس کردم خوب بود رو مینویسم

میتونه یه الگویی باشه برای اینکه بچه ها راحت تر برنامه ریزی کنن

...(ادامه ی مطلب)



ادامه مطلب
| پنجشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۲ | 22:16 PM | الی | |

سلااااااااااااام خدمت همه ی دوستای گلم

آقاااا بالاخره تموم شد ... آزمون جامع علوم پایه مون رو دادیم و راحت شدیم

خیلی استرس امتحانش زیاد بود ... با وجود دلگرمی های  همه ...

که به زورم بخواید خودتون رو بندازید وزارت خونه اجازه نمیده

13 شهریور ما قرار گذاشتیم ساعت چهار که بریم ترمینال ... و راه بیفتیم کاشان 

ترمینال که غلغله بود مثل همیشه ... تابستونم که هست و پر از مسافر

الهامو که دیدم خیلی خوشحال شدم ... دلم براش یذره شده بود ...

و مزین شده بود با کلی هدیه های تولدش !! و اینکه

5 دقیقه یبار حواسم نبود میپرسیدم چرا تو سر تاسر مشکی پوشیدی ؟!!

اتوبوس معروفی!! رو قرار بود سوار بشیم ... که اتوبوس ساعت 5 بود ...

سوار اتوبوس شدیم و یه دفترم گذاشتیم جلومون که مثلا دوره کنیم ...

اولش که یه آقایه جلومون نشسته بود و همش لغوز میخوند و قیف و قوپی میومد

که کنسرت بودیمو ... خارج بودیمو اینا  !!!

خدا رو شکر شاگرد راننده(معروف به پسر حاجی !!) جاشو عوض کرد و ما هم خوشحال شدیم

که میتونیم بدون مزاحم درس بخونیم ... اما مگه حرف میذاره

خودمون شروع کردیم به ذکر خاطره

تااااااااا ... فیلم اتوبوس شروع شد ... رسواااااااااااایی

فیلمی که صد بار دیدیم ... اما لا مصب ایام امتحان همه چی جذابه

جای ما هم دید خیلی خوبی به صفحه ی نمایشگر داشت ....

ما هم هی جلو چشامونو میگرفتیم که مثلا درس بخونیم

اما نشد که نشد ... فیلم بر درس غلبه کرد

یه آقایی هم بود به همه میگفت استاد حتی شاگرد راننده

کلی خندیدیم ازین حرکتش ...

رسیدیم و رفتیم خوابگاه الزهرا ... خوابگاهی که

همیشه دوس داشتم یه شبو توش سپری کنم ...

چون خیلی جالبه ... طبقه ی همکف دانشگاشونه و طبقه ی 1 و 2 و 3 خوابگاهشونه!!

رفتیم و اولین نفری که دیدیم خانم ناصحی بود ... ای جووووونم عاشقشم ... از بس ماهه

دیگه سلام و احوالپرسی و بعدشم هزینه ی یه شب اونجا موندنمون

فقط 2000 تومان ... الهی (همش از مواهب روحانیه) 

و اتاق ما اتاقی بود که هم اتاقیای من اونجا بودن

ینی 115 ... اتاق جای خالی داشت و اسم ما رو همونجا نوشتن

بعدشم رویا رو دیدیم جلوی دفتر خانم ناصحی 

و آسانسور ... اتاق ... جیغ و داد  + حال و احوالپرسی دختروووونه!!

مونا و زهرا تو اتاق بودن ... ما هم وسایلمونو گذاشتیم تا استراحت کنیم

و رفتیم از بیمارستان شام بگیریم ...

و انیس و نفسم موقع برگشتنی دیدیم که تازه رسیده بودن

شام کتلت بود

جاتون سبز ... انقدر بدمزه بود که به زور خوردیمش ... مزه دنبه میداد

شامو خوردیم و چایی و ... و دیگه نشستیم پای درس

زهرا هم فردا امتحان آیین نامه داشت

در نتیجه فضای آرومی تو اتاق بود ... یکم درس خوندیم

اما یهو پریدیم که بریم دور دور  ، ببینیم کیا اومدن

که رفتیم اتاقی که 5 نفر آماده ی خواب بودن ... اونم ساعت ده

اولش رفتیم تو اتاق ... دیدیم ساعت یازدهه

که من یهو گفتم ... چقدر زود گذشت ما هنوز درس نخوندیم ...

بعد فهمیدیم که ساعتشون یه ساعت جلویه ... و اونموقع قصد خواب کرده بودن!!Night

دیگه برگشتیم اتاق خودمون که مثلا درس بخونیم

قرار بود تا 12 بخونیم و بخوابیم ... که ...

درگیر خاطرات و حرفایی شدیم که فاطمه میزد

فاطمه شب تازه رسیده بود و خاطرات مشهدشون رو تعریف میکرد

و در پی آن بحث سر  مایه داری هم اتاقی های من !!

دیگه کلی خندیدیم ... به خودمون اومدیم دیدیم 12 هه

مونا دیگه میخواست بخوابه ... الهام استرس داشت ... منم مثلا رفتم پیشش بشینم که

 دو تایی پیش هم استرسمون کم شه ...

زهرا هم خوابید و ما موندیم ... که همش پچ پچ میکردیم ...

مونا هم هی پتو رو میکشید سرش و تکون میخورد

من گفتم مونا ما رو فردا میکشه ...

آخرین نکاتم دوره کردیم (به خصوص کمان های حلقی که 100 نمره داشت!! )

و دیگه گفتیم پاشیم بخوابیم

تقریبا دو بود ... کلی مشکل داشتیم سر رو تخت خوابیدن( فقط الهام درک میکنه )

آخرش رفتیم رو زمین خوابیدیم و کلی طول کشید تا بخوابیم

اما آخرش خوابمون برد ... صبح 6 بود که من بیدار شدم

اما از سرما کل بدنم فریز شده بود ... الهامم هر چی سهم پتو بود ورداشته بود

و من فقط سهم کوچیکی از پتو داشتم ... دیگه از سرما خوابم نبرد

پا شدیم نماز خوندیم و ... جامونو جمع کردیم و صبحونه لقمه هامون رو خوردیم

و بعدم آب جوش و دنبال چایی که رویا به دادمون رسید

بعدشم دم در آسانسور از زیر قران رد شدیم ... اصلا یه سوژه ای بود

و رفتیم دانشگاه و کارتمون رو گرفتیم ... و رفتیم سر جلسه که جامونو پیدا کنیم

یه آقایی اومد گفت برین بیرون ... هنوز امتحان شرو نشده

فک کنم قرار بود تا زمان شروع امتحان در دانشگاه رم ببندن!!

والا ...

8 و نیم رفتیم سر جلسه و قران و ... و 9 شروع امتحان 

جای الهام صندلی جلوی من بود ... دفترچه ی من هم الف بود

قبلش خیلی استرس داشتم اما خدا رو شکر به محض شروع استرسم تموم شد

وقت امتحان 200 دقیقه بود ینی تا 12 و 20 دقیقه ... اما من 11 و ده دقیقه تموم کردم

چون خیلیاشم شانسی بود دیگه چک نکردم که یوقت درستا رو پاک نکنم

نشستم رو دفترچم گل کشیدم ... درخت کشیدم ... چرت و پرت نوشتم

تا وقتم یجور پر شه ... مراقب جلسه اومد گفت میتونی برگت رو بدی و بری ها

منم خوشحال پاسخنامه رو تحویل دادم ... اما ای دل غافل

که دفترچه سوالا رم میخواست بگیره

گفتم تو رو خدا کسی غیر خودتون این دفترچه رو نبینه ها !!

راستی سر جلسه آبمیوه و ویفر دادن ... چقدر خوب بود !!

بعد جلسه امتحان ، رفتیم سایت  و ... بعدشم دفترچه ها رو پس گرفتیم

و رفتیم نهار خوردیم که مرغ سیخی !! بود

خیلی بد مزه بود اونم ... اما خوردیم دیگه

بعدشم نماز و راه افتادیم که برگردیم

فیلم اتوبوس در برگشت = رسوایی !!

اما جای ما هم خیلی بد بود هم صدا خیلی کم بود

با کلی مشقت برای صدمین بار این فیلم رو دیدیم

و این روز به یاد موندنی هم سپری شد

در ضمن قراره  بریم سفر

ایشالا بعد سفر هم یه پست توپ برای علوم پایه میذارم

هم یه نذری کردم که باید تا عید اداش کنم حتما !!

دعا کنید پاس شم حتما







| یکشنبه هفدهم شهریور ۱۳۹۲ | 12:0 PM | الی | |

Design By : shotSkin.com