...چهارده قدم تا قداست ...

قتل میلاد اسدی .... موضوع سومین بخش این قسمت که واقعا برای من عجیب بود که چحوری یه پسر هجده ساله میتونه انقد سنگ دل باشه ... اخه چجوری ادم میتونه شاهد قتل یه انسان باشه اونم سر یه موضوع کوچیک

به نظر من دعوت پدر ایشون به ماه عسل کار درستی نبود ... فقط فشار رو روی خانواده ی مقتول زیاد میکنه ...

قصاص و اعدام بهترین کاریه که میشه در آخر انجام داد ... امیدوارم این پدر از تصمیمش منصرف نشه

اتفاق یا پیش آمد نبوده که بشه ازش گذشت ... من هیشه موافق بخششم ولی واقعا بخشش تو این مورد فقط میتونه جامعه رو خطرناک تر و نا امن تر کنه

خبر این قتل تو ادامه ی مطلبه ... هر کس خواست بره بخونه

موفق باشید

التماس دعا

 


ادامه مطلب
| سه شنبه سی و یکم تیر 1393 | 2:1 PM | الی | |

سلام

 

واسم دعا کنید ...

| پنجشنبه پنجم تیر 1393 | 7:33 PM | الی | |


سلام

خیلی ببخشید که دیر شد ... سال نوتون مبارک

من تازه از مشهد برگشتم ... تا اونجایی که یادم بود  سعی کردم همه رو دعا کنم

الان که رسیدیم وسطای عید ... همش دارم خدا رو شکر میکنم بابت اینکه امتحانای کورس اطفال رو قبل عید دادیم ... درسته بد دادم ولی الان خیالم راحته و فقط استراحت میکنیم ! 

عاشق ایام عیدم که همش باید رفت عید دیدنی ... خیلی حس خوبیه رفت و آمد مهمون

| شنبه نهم فروردین 1393 | 1:10 PM | الی | |

سلام

کورس خون هم تموم شد ... کورسی که خیلی کوتاه بود و خیلی هم مباحثش زیاد بود

ولی خدارو شکر به خوبی و خوشی تموم  شد

کورسی که یه استاد کمکی جدید براش فرستاده بودن ( دکتر ش ر ی ف ی )

که خیلی استاده خوبی بودن ... که ای کاش بخاطر تازه کار بودنشون نبوده باشه

اولین کورسی بود که پاتو نداشت و لذت بردیم از نبود این درس

کورسی که همه دنبال دکتر  ش ا د  ی بودن بلکه از خر شیطون بیاد پایین و ....

بیخیال انداختن تعداد زیادی از بچه ها در کورس غدد بشه

حیف اون گلی که نماینده زحمت کشید و برای استاد خرید ...

ما که آخرش نفهمیدیم استاد سر چی هی به ما گیر داده بود که بی تربیتید

احتمالا دوباره یکی زیر میزی یه کارایی کرده ...

وگرنه ما که حضورا سر کلاس چیزی ندیدیم غیر از اینکه بچه ها عین موش سر کلاس حاضر شن :)

کورسی که اولش یه اردوی دخترونه داشتیم به ابیانه ... که واقعا عالی بود


قبلا زیاد ابیانه رفته بودیم .... اما ابیانه ی برفی یه چیز دیگه بود 

و کلی خاطره برامون شکل گرفت ... از جمله پوشیدن لباس محلی

و اینکه پدر یکی از هم کلاسیا مهمونمون کرده بود  و واقعا سنگ تموم گذاشته بود

کورسی که از همون اولش اصرار نماینده بود که بزنید تو سر هم

و آخرای کورس فهمیدیم که ... تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها

و مثل همیشه ساده تر از خودمون همون شنگول منگول دوران کودکیمون بوده 

هر چند روزگاره و میگذره ... به امید اینکه مراقب این روزای دانشجوییمون باشیم

و این کورسی که شروع شده ... کورس اطفاله


کورسی پر از تفریحات که براش کلی نقشه ریختیم ....

انقدر سرمون شلوغه که شاید به همه ی تفریحاتمون نرسیم :)

و یه اردوی مشهدی که نشد بریم وگرنه ما شدیدا دلمون میخواست که بریم

( هر چند خیلی وقتا بنده های خدا تو دست کاری قسمت آدما نقش دارن)

و کلی بخاطرش ناراحت بودم اما وقتی واقعا قرار باشه امام رضا بطلبه میری

ایشالا آخرین روزای سال 92 به همتون خوش بگذره و بهترین خاطره از این سال تو ذهنتون بمونه


 



| پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392 | 10:36 AM | الی | |


سلام

خیلی وقته که پست نذاشتم

دل خودمم تنگ شده واسه پست گذاشتن

خیلی اتفاقا افتاده و من حال نوشتنشو نداشتم

اما تصمیم گرفتم از این به بعد پست دو خطیم اگه بود بذارم

وگرنه دیگه گذاشته نمیشه

پ.ن) این روزا شاید نمرم کمتر میشه ولی خیلی خیلی از درسامون لذت میبرم

خدایا شکرت ... 



| دوشنبه بیست و یکم بهمن 1392 | 8:51 PM | الی | |

کامنت‎های جالب ایرانیان در صفحه‎ی فیس بوک مسی


- مسی تو که مسی، اگه طلا هم بودی هیشکاری نمی‌تونستی جلوی ایران بکنی داداش.

- چهارسال قبل کامران نجف‌زاده رفت با مسی مصاحبه کنه، مسی گفت ایرانو نمیشناسه و مصاحبه نکرد. الان باید بیک زاده طوری بزنتش که که قیافش شبیه دفاع راست فوتبال دستی شه.

- مسی جون یک ماه یارانه خودتو بده بیگ‌زاده تا ولت کنه

- مسی تنها نیست "هاشم اول"

- اگه تیم ملی پشتکار شمارو داشته باشه با این کامنت گذاشتناتون، آرژانتین سهله برزیل رو هم می‌بریم!

- آهن آلات، ضایعات، مسی‌جات خریداریم!

- مسی، هاشم بیگ زاده را به مناظره دعوت کرد

- بچه‌ها از امروز اینجا پاتوق شد تا شروع جام جهانی. به دوستان خود بگوئید!

این فقط نمونه‌ای از کامنت‌هایی بود که در شب گذشته از سوی برخی کاربران ایرانی در صفحه مسی منتشر شده بود. شاید دیگر نیازی به گفتن هیچ جمله‌ای نیست و با خواندن این نظرات بدانیم که چقدر بد فرهنگ ایرانی را نشان داده‌ایم. ای کاش همه این دوستان انرژی خود را در جای دیگری صرف می‌کردند که به نفع ایران و ایرانی بود.

شاید یکی از کامنت‌هایی که در انتقاد از این نظرات روی صفحه مسی گذاشته شده بود به خوبی حق مطلب را ادا کند:

- واقعا نمی‌دونم منظورتون از این کامنتا چیه، فقط میدونم باعث میشید جهان سومی بودن مون رو به رخمون بکشن

و در آخر فقط میشه گفت که متاسفم ...

در ادامه ی مطلبم شعر قشنگی گذاشتم

حتما بهش سر بزنید و بخونید


ادامه مطلب
| دوشنبه هجدهم آذر 1392 | 2:40 PM | الی | |

بار دیگر قلبم از دنیا گرفت
 
خانه ام تاریک و چشمانم تر است
 
گشته ام دلتنگ لالایی او
 
قلب غمگینم سرای مادر است

 

 

مادرم رفتی و بعد از رفتنت
 
من یتیمی بی کس و تنها شدم
 
تا ابد غمگینم از دوری تو
 
زورق دریای ماتم ها شدم
 
 
داغ مرگت مادرم در قلب من
 
بعد رفتن ذره ای هم کم نشد
 
سالیان طی شد ولی داغ مرا
 
ماه و روز و لحظه ها مرهم نشد
 
 
نیمه شب دیدم تو را در خانه ام
 
با خدا مشغول بر راز و نیاز
 
چادری بر سر دوباره بسته ای
 
گوشه ی سجاده، هنگام نماز
 
 
طی شد آن رویا و من با اشک خود
 
سنگ قبرت را نوازش می کنم
 
تا تو برگردی میان خانه ام
 
از خدا صد باره خواهش می کنم
 
 
از غم و از غصه هر شب تا سحر
 
مثل شمعی گشته چشمان ترم
 
می چکد هر لحظه از دوری تو
 
می چکد تا روز مرگم مادرم


مهتاب عزیزم

نمیتونم راحت بگم : میفهمم چقدر برات سخته

اما ما هم هنوز باور نمیکنیم که این اتفاق افتاده

ما رو هم در غم خودت شریک بدون

امیدوارم در برابر سختی های روزگار صبور باشی

| جمعه پانزدهم آذر 1392 | 1:32 PM | الی | |

سلام

ما سومین کورسمون رو که کورس قلب بود رو هم پشت سر گذاشتیم

بیشتر خاطراتش رو یادم رفته

ولی چندتاییش که یادم مونده رو میخوام ثبت کنم

اولیش میشه خاطره ی برگشت به تهران برای فرجه 

کورسی که با صداهای قلبی یا تالاپ و تولوپ و سوفل های قلبی یا شالاپ و شولوپ شروع شد

کورسی که شاعر یکی از استادا این بود که من از استادایی که سوال سخت میدن بدم میاد

و خودشون سوال داده بودن در حد رزییییدنتی .... ینی سر جلسه ی امتحان یاد خرقه پوش های دوران حافظ اینا

افتادم !!!  

 جلسه ی اولی که با دکتر عباسی کلاس داشتیم

و طبق معمول هر روز صبح ساعت از 8 گذشته بود و ما هنوووووووز تو راه کلاس بودیم

و من که اصلا استاد رو نمیشناختم و در حالی که استاد پایین پله ها عصبانی ایستاده بود

و معترض بود که چرا بچه ها نیومدن ...

من دقیقا جلوش از دوستم پرسیدم امروز با عباسی کلاس داریم ؟؟

و خود دکتر جواب دادن : بله و کلی من سرخ و سفید شدم

بخاطر یه جزوه ی دست نویس جا مونده توی خوابگاه دو تا از دوستامون رو با اصرار از اتوبوس پیاده کردن

و ما ناراحت بودیم که بعد اون همه تلاش برای به موقع رسیدن به اوتبوس اونا باید پیداه شن :(

و کلا افراد اون اتوبوس اعصااااااااااااااااااب نداشتن

و ما خیلی دنبال چکش گشتیم که اگه دور از جون ،راننده ی عصبانی تصادف کرد بتونیم خودمون رو نجات بدیم :))

یاد روزی بخیر که تصمیم گرفتیم برای اولین بار با بلیط سوار اتوبوس شیمو بریم بلیط بگیریم

و چقد فاصله ی خرداد تا چهار راه رو رفتیم بالا و اومدیم پایین !!!!

و آخرش فهمیدیم که چقدر از جلوش رد شدیم و حواسمون بهش نبود !!

کورسی که چند تا از جزوه های جلسه های مهمش فقط به صورت خلاصه بود

و همه رو مجبور شدم وویس گوش کنم تا بتونم یه جزوه ی کامل داشته باشم

اونم توی کورس شش روزه و پر از بحث و جدلمون که دو روزش تاسوعا و عاشورا بود

یاد فرجه بخیر که سه روز اولش رو خونه ی مامانجونم بودم و خیلی کم تونستم درس بخونم

یاد آخرین جلسه ی این کورس بخیر که قرار بود بپیچونیم چون خسته بودیم

ولی دوستم از قبل یه غیبت داشت و میترسیدیم نمره کم کنن ازش

اما در کمال پر رویی بازم گرفتیم خوابیدیم و نرفتیم سر کلاس

و آخرش فهمیدیم که حضور غیاب نکرده !! و کلی خوشحال شدیم

و آخرین خاطره ی این کورس پیچوندن اولین جلسه ی کورس گوارش

و ضایع بازی آخر کلاس که سارا جان دست منو گرفت که در دقایق آخر کلاس ...

بریم و حضوریمونو بزنیم .... اما خوب از اونجایی که استاد خر نیست !!! حضوری نخوردیم

یاد لوبیا پلویی که درست کردیم بخیر و همه جیزش عاریه ای بود از آبکش و ادویه اش گرفته تا روغن توش

و کورسی بود که تولد من توش بود و رفتیم شیرینی فروشی که برای بچه ها شیرینی بخرم

یسری شیشه های خییییییلی خوشگل چیده بود که من خیلی دوسشون داشتم

و خیلی علاقه داشتم ببینم توشون چیه !!

و چند دقیقه بعد یکیش از ارتفاع افتاد  و شکست ...

کنجکاوی من برطرف شد که توش خالی بود ...

و چقد من بد شانس بودم که از ساعت 4 منتظر یه شیرینی فروشی بودیم و آخرش حدودای 6 شروع به کار کرد

چقدر اون خیابون رو بالا و پایین رفتیم و مغازه ها رو نگاه کردیم

چقدر دسر و ژله خریدیم و تو خرج افتادیم

و بستنی که خریدیم و چون هیچ جای نشستنی پیدا نکردیم کنار پارک نشتیم

و چقد حس دو تا پسر تخس کنار خیابون رو داشتیم که دلمون میخواست به پسرای سر به زیر تیکه بندازیم !!

یاد آقای حمییییید تر بخیر ... که چقد ناگهانی و بی ربط وارد حرفای ما شدند و

خواستن که براشون توضیح بدم شب تر بشه ینی چی !!!!

یاد مراسمای دهه ی اول محرم و حلواهایی که هر شب میدادن بخیر

یاد ورزش بعد مراسم هر شب هم بخیر که نقشی توی کم کردن وزن من نداشت

و یاد گیتار زدن یکی از دوستان عزیزمون تو همون شبا بخیر

و اینکه منم یکم گیتار زدن یاد گرفتم

در این حد که گیتار رو چپه کنم و پشتش بندری بزنم

البته دز شادیش کم بودا نکنه یوقت فکر کنید" فاین تذهبون " هستیم ها !!!

یاد دکتر رایگان عزیزی بخیر که مثل بچه های کلاس اولی مجبورمون کرد که ...

از جامون پا شیم و درجات احترام خیلی زیادی رو ابرااااااز کنیم بهشون

و انواع شعرهای دوران مهد کودکی که سر کلاس در وصف دریچه های قلبی خونده شد

و کم مونده بود ما هم همخوانی کنیم و دست بزنیم برای دکتر !!

و اینکه گفت همتونو دوس دارم و افتخار میکنم که در آینده پزشک با اخلاقی بشید

و خیلی تاکید کردن که حتما یه دریچه ای چیزی کشف کنید و انقدر بی خاصیت نباشید !!!

و پیام آخر کلاسشون : چو ایران نباشد تن من مباد








| جمعه یکم آذر 1392 | 10:33 PM | الی | |

 

 

انگار تمام شهر تسخیر شده

بنگاه فروش غل و زنجیر شده

از چارطرف حرمله ها آمده اند

بازار پر از نیزه و شمشیر شده

 

***

سجاده به دوش ها همه آمده اند

آن حلقه به گوش ها همه آمده اند

ذی الحجه و مکه و محرم نزدیک
شمشیر فروش ها همه آمده اند

 

***

 

فریاد حسین را شنیدیم همه

از کوفه به سوی او دویدیم همه

رفتیم به کربلا ولی برگشتیم

از شمر امان نامه خریدیم همه

.......................................................................................................................

هرگز نگذاشت تا ابد شب باشد
او ماند که در کنار زینب باشد
 

سجّاد که سجّاده به او دل می‌بست
تدبیر خدا بود که در تب باشد

| جمعه هفدهم آبان 1392 | 7:18 PM | الی | |

دیروز تولدم مبارک شد

و ممنون از تنها کسی که با پیام خصوصی و بدون مقدمه برام تبریک گذاشت


| سه شنبه هفتم آبان 1392 | 11:58 AM | الی | |

Design By : shotSkin.com